داستان خواندنی و جالب راننده کامیون و سه موتور سوار

چی وا چی|داستان خواندنی و جالب راننده کامیون و سه موتور سوار

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد. وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند، ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه طنز پیرزن آسایشگاه سالمندان

چی وا چی|داستان کوتاه طنز پیرزن آسایشگاه سالمندان

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت و گفت: آقا ببخشید. مادر من توی اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه، من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا، این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا، اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه، پیرزن رو پیدا کردم، گفتم: این امانتی مال شماست، گفت: حامد پسرم تویی؟ گفتم: نه مادر، دیدم دوباره ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زیبا و غم انگیز شرط عشق

چی وا چی|داستان کوتاه زیبا و غم انگیز شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند: چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش ...

ادامه مطلب »

داستان زیبا و خواندنی پرتره پادشاه معلول

چی وا چی|داستان زیبا و خواندنی پرتره پادشاه معلول

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند. آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه ملانصرالدین درباره دعای کودکان

چی وا چی|داستان کوتاه ملانصرالدین درباره دعای کودکان

ملانصرالدین روزی عده ای از مردم را دید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چون که چند سالی بود باران نیامده بود. مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند. ملانصرالدین پرسید: اطفال را کجا می برید؟ در جواب گفتند: چون اطفال گناهکار نیستند، دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد. ملانصرالدین گفت: اگر چنین است، پس نباید هیچ مکتب داری تاکنون زنده باشد.   چی وا چی امیدوار است که از خواندن ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه طنز ملانصرالدین درباره جایگاه رفیع خر

چی وا چی|داستان کوتاه طنز ملانصرالدین، جایگاه رفیع خر

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه ملانصرالدین درباره رشد قد انسان

چی وا چی|داستان کوتاه ملانصرالدین درباره رشد قد انسان

از ملانصرالدین پرسیدند: به عقیده تو قد انسان که بلند می شود از طرف پایین بلند می شود یا از طرف بالا؟! ملا جواب داد: در این مسئله من و زنم با هم اختلاف عقیده داریم. زنم می گوید: انسان از طرف پایین بلند می شود و دلیلش هم این است وقتی شلوار ده سال قبل خود را می پوشد تا کاسه ی زانویش بیشتر نیست و لذا از طرف پا بلند شده. اما من می بینم، وقتی مردم توی ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه طنز اطلاعات تاریخی

چی وا چی|داستان کوتاه طنز اطلاعات تاریخی

روانپزشک معروفى در یک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمان ها دور هم نشسته بودند و صحبت مى کردند صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسید: دکتر! شما از کجا مى فهمید که یکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست یا نه؟ دکتر گفت: کار سختى نیست. یک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسیم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنیم که ممکن است از نظر ذهنى ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه طنز مدیریتی مدیر عامل جدید

چی وا چی|داستان کوتاه طنز و جالب مدیر عامل جدید

مردی به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن. چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان ...

ادامه مطلب »

داستان خنده دار باحال عشق پدرانه

چی وا چی|داستان خنده دار باحال عشق پدرانه

ﺩﺧﺘﺮک ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍگه ﯾک ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ یک ﮐﺎﺭ ﺑﺪﯼ کنه، ﻣﻦ ﭼﯽﮐﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﻢ؟ ﭘﺪﺭ با خنده ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ. این کار رو ترک کن. دخترک باز ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﮔﻪ ﺭﻭﻡ ﻧﺸﻪ چیکار کنم؟ پدر با مهربانی ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺧﺐ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﺶ تا بخونه. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ پدر ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﻣﺎﺩﻩ می شد، ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﮐﺘﺶ ﮐﺎﻏﺬﯼ کوچک ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭی آن ...

ادامه مطلب »